روزگار امروز
همیشه سعی کنید بیشتر از دامنه دیدتان ببینید

من در شروع کمی درباره خودم بگم.البته درباره ای نیست فقط کلیاتی است که شاید خیلی ها از آن باخبرن.

آدمی هستم معمولی مثل دیگران.تفریحم کوه و مسافرت است.البته سینما و ورزش را هم خیلی دوست دارم.شبها اگر بیکار باشم کمی کتاب میخوانم و آرامش درون و بیرون را دوست دارم.

اما آرامش . . .

این ایتم را میشود در قسمت بررسی کرد:

1-آرامش بیرون حاصل اتفاقات و عناصر پیرامون ما آدمها است،وبسته به میلمان تا حدودی میتوانیم آنرا کنترل کنیم و در اختیار بگیریم.زیرا شدنی است و حتما پای یک ابزار در میان است.

2-آرامش درون زایده تفکرات و اندیشه های ماست.اتفاقاتی که هم به عقل مربوط است و هم به احساس.پس بنظر من این ایتم دومی مهمتر است.زیرا عقل و تفکر و احساس را نمیشه با یک ابزار مهار کرد.باید فقط بر آن غلبه کرد !!!!

چه خوب بود انسانها میتوانستند از درون هم باخبر باشند.ولی خوب حالا که نمیشه اینکار را کرد،پس بگذریم...

اما من کسی را میشناسم که شاید تنها فردی باشد که نسبت به آنچه دارد یکرنگ است و صادق.ساده و صمیمی....

کسی که شاید ریا هنوز غرفه اش را در دلش افتتاح نکرده است.کسی که زلال است مثل آب....آری شاید شما هم بدانید.اما مطمئن نیستم.

کاش میتوانستم روزی از درون آدمها باخبر شوم تا بتوانم جواب این معما را پیدا کنم.چرا باید از این دغدغه فرار کرد؟؟؟راه های مطمئنتری هستند که ارزش یکبار تست کردن را دارند پس باید برای حرکت در این راه از خیلی موانع گذشت و سختی های آن را لمس کرد.شاید آن موقع کمی آرامش با شما آشتی کند !!! نمیدانم....

اما تلاش نکنید چون بی فایده است.

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱۳٩۱/٢/٢٤ توسط محمد (دیاکو)علمداری

چرا باید بگذاریم دیگران بگویند؟

ذهن ما خلوتگاه اندیشه دیگران است. جایی که راه نفوذ برای دیگران همیشه باز خواهد بود.

شاید تفاوت همین اندیشه هاست که مارا در خلوت و تنهایی همیشگی که پر از درد و غم است فرو میبرد و بار انسانیت را میکاهد.

آری....شاید اگر کمی بیشتر تامل میکردیم ،فاتح این جنگ داخلی بودیم.

اما با نفوذ اندیشه بر ذهن واجازه ورود افکاری نو اما متضاد با ذهنیات درون، شاید معادله تفکراتی را برهم زد که تنهایی و سکوت ماحصل آن باشد.شاید برای همیشه درگیر همان خطایی باشیم که در شروع از آن میترسیدیم.

چرا انسان باید خلوتگاه خود را اینچنین به آتش بکشاند که شعله های آن سالها در جلو چشمش نمودار باشد؟؟؟؟

نمیدانم ....اما سادگی درون و پاکی افکار جرقه هایی برای این این آتش بودند تا آرامش را برای همیشه از نهان ما پاک کنند.

آرامش ...آرامش همان چیزی است که الان ما نداریم و درنهان خود بدنبال آن میگردیم تا شاید کمی ارضا شویم....شاید فقط یکم...

آیا نمیشد با خود در مورد خود نگریست؟؟؟ محیط پیرامون اندیشه و افکار ما شاید بیمار باشد و شاید هم پر از عقده های درون!!! شاید امروزه تفکرات پوسیده باشند و لابلای کاغذپاره های اتاق اسباب بازی کودکان مدفون؟؟؟

باز هم ما باید به همه چیز اعتماد کنیم؟؟؟

نمیدانم..........


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۳٩۱/٢/٢٠ توسط محمد (دیاکو)علمداری

 

  در شادی علت باشیم نه شریک ، و در غم شریک باشیم

نه علت !

[ زرتشت ]


نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳٩۱/٢/۱٦ توسط محمد (دیاکو)علمداری

بیگناه باش تا
بیم نداشته باشی

سپاس دار باش تا لایق نیکی باشی

راستگو باش تا
استقامت داشته باشی

متواضع باش تا
دوست بسیار داشته باشی

دوست بسیار
داشته باش تا معروف باشی

سخی و جوانمرد
باش تا آسمانی باشی

چالاک باش تا
هوشیار باشی. 

 ( زرتشت )


نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳٩۱/٢/۱٦ توسط محمد (دیاکو)علمداری

باسلام خدمت تک تک معلمان عزیز و زحمتکش که هرچه داریم از آنهاست.

بله فقط در چنین روزی هر کس یادش می آید که روزی دانش آموز بوده است و بالای سر خود معلمی دلسوز داشته.

من خودم هم از اون دسته آدمایی هستم که دربالا به آن اشاره کردم.فقط در همین روزها یادم میاد که روزی دانش آموز بودم و مثل بقیه روی نیمکت های کلاس درس می نشستم و معلم پشت تخته سیاه درس میداد و ما هم گوش میدادیم.اما حالا کی به فکر آن زمان است؟ اصلا خیلی ها نمیدانند که با کی همکلاسی بوده اند و همکلاسیهاشون به کجا رسیده اند !!!

ولی من بخوبی خاطرات کلاس اول ابتدایی ام را بیاد دارم.من دوران دبستان را در روستا درس خواندم.در یک مدرسه قدیمی و درب و داغون.5 تا کلاس داشت که کلاسها بترتیب و پشت سرهم بودند.وضعیت کلاسها اصلا تعریفی نداشت.از سقف گرفته تا درب و دیوار و پنجره و نیمکت و.....  .بعضی وقتها ما از چادر در وسط حیاط مدرسه به عنوان کلاس درس استفاده می کردیم.سال سوم دبستان را که تمام کردیم آن مدرسه تخریب شد و مدرسه ای نو تاسیس کردند.

هیچکدام از کلاسها از دیگری بهتر نبود.فقط تنها تفاوت در این بود که 2تا از کلاسها بزرگتراز 3تای دیگر بودند.کلاس اول دبستان و دوم از بقیه بزرگتر بودند.چون معمولا دانش آموزان کمتر به کلاسهای بالاتر میرفتند و در شیرینی همان سالهای اول می ماندند و اشتیاقی به کلاس بالاتر آمدن نداشتند و به همین خاطر نفرات ثبت نام شده برای کلاس اول از همون خرداد ماه نام نویسی شده بود.و همینطور کلاس دوم و سوم و چهارم و پنجم.

کلاس درس ما نزدیک به دفتر مدیر بود.مدیر آنوقت ما سرکار خانم علمداری بود که از بستگان نزدیک ما بود.

و

اما....

معلم خوب و دوست داشتنی من که بعد از کلاس اول دبستان هنوز موفق به دیدنشان نشده ام و خیلی خاطرشان برایم عزیز است سرکار خانم اکبری بودند.

زنی مهربان و دلسوز.معلمی توانا و با انرژی....

خیلی دوست دارم برای یکبار هم که شده از نزدیک ببینمش و به پاس زحمات فراوانش از او تشکر به عمل آورم اما.....

شرایط مکانی و زمانی هیچگاه این اجازه را به من نداده است.کاملا چهره اش در ذهنم حکاکی شده است.وهیچوقت او را فراموش نمیکنم.وهمیشه خود را شاگرد آن استاد میدانم.

کسی که الفبای فارسی را به من آموخت تا بواسطه آن الفبای زندگی را یاد بگیرم.

کسی که من را از بی سوادی تبدیل به ادمی کرد که بتوانم از پشت گیشه های روزنامه فروشی سر تیتر خبرهای روز را بدون منت دیگران بخوانم. وبتوانم حداقل اسم خود را به فارسی بنویسم و بخوانم.

معلمی فرزانه بود.من نمیدانم با چه زبانی از ایشان تشکر کنم ولی همیشه بیادتیم سر کار خانم اکبری...

البته بعد از آن هم معلمان زیادی داشتم که همگی عزیز و زحمتکش بودند و برگردن من هم حق زیادی دارند که از همه این سروران تشکر میکنم.

روز معلم بر همه معلمان دلسوز و فداکار مبارک باد.

 


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱۳٩۱/٢/۱٢ توسط محمد (دیاکو)علمداری

شاید اینجور که میگویم کمی برایتان سخت باشد.اما چاره ای نیست جز این.

روزها و شبها هستند که زمان را میسازند.تاریخ به همین اسمهاست که می ماند وجاودان میشود.شاید در نگاهی سطحی اصلا متوجه این تفاوت نشویم.زیرا تاریخ هم اینگونه میگوید که مثلا در فلان روز ! ولی کسی دقت به روز بودن و شب بودنش نمیکنذ.پس طبق این نتیجه نباید تفاوتی را بتوان بین این دو قایل شد.

اما

در نگاهی عمیق تر میتوان دید این دو نام کاملا متضاد هم هستند.زیرا اول از هر چیز باید ان یکی برود تا دیگری بیایدو دوما شب سیاه هست و روز روشن.

شب را همه میخوابند و اما با امدن روز همه بیدارند.پس لازم است بدانیم شب کمی امن تر از روز است و ارامش در ان بیشتر. زیرا مردمان ان زمان را برای استراحت خود بر گزیده اند نه روز را.

سکوت شب بیانگر نا گفته های روز است.سکوتی شیرین تر از هر چیز که شاید خبر از حال نهان دارد.شاید در ان سکوت هزاران حرف زندانی باشند. اما....

سکوت شب با هر سکوتی فرق دارد.


نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳٩۱/٢/٢ توسط محمد (دیاکو)علمداری

رودخانه فهلیان امسال خواهان زیادی داشت.البته امسال که نه بلکه هر سال.چون میتوان گفت تنها رودخانه نورآباد است که در مسیر گذر مردم میباشد و خیلی از زمینهای کشاورزی را دربر میگیرد.هر سال بر حسب میزان بارندگی و تجمع آب در این رودخانه مردم به کشت و زراعت امیدوار میشوند.

امسال هم در نورآباد خوب باران بارید به نسبت سالهای گذشته.چون تقریبا چندسالی را مردم در خشکسالی بسر میبردند.

با شروع باران و بارش مداوم و پیوسته آن که همراه با تجمع آب در کانالها و خیابانها میباشد مردم چشم به این رودخانه میدوزند.وهمه نگاها بسوی رودخانه فهلیان است.خیلی فقط برای دیدن آب این رودخانه در هنگام بارندگی بسوی این رودخانه کوچک میروند و محو تماشا میشوند و با خود زیر لب میگویند : ها خداراشکر.امسال او زیاده و چلتیک کالی هسی و.....خیلی های دیگر هم حتی عکس یادگاری میگیرند کنار این نعمت خدادادی.

باورت نمیشه وقتی خبر طغیان این رودخانه به اهالی این منطقه میرسد چه شور و شوقی بر پاست.قدیمی ها نماز شکر میخوانند و پیرزنان دست به دعا میشوند و خدای خود را شاکرند که این همه آب در این رودخانه جاری کرده است.برای پیر زنان و پیرمردان خبر آمدن آب این رودخانه دقیقا مثل دامادشدن پسرانشان و یا عروس شدن دخترانشان میباشد.شاید به جرات بگم  خبر قبولی فرزندان هر کدام از اینها در کنکور سراسری یا آزمون استخدامی به اندازه آب این رودخانه به هنگام باران لذتبخش نباشد.

میتوانم این جمله را به جرات بگویم اگر باران خوب ببارد و رودخانه پراز آب شود بطوری که همه کانالهای آن پراز آب باشد این میتواند درمانگر چشم نابیانیی باشد که هزار متخصص چشم از درمان آن عاجز باشد.این میتواند چشم هر ادم نابینایی را در فصل زمستان در ممسنی مداوا کند البته بشرطی که همه دهانه های این رودخانه 1پر از آب باشد و شدت جاری شدن آب وحشتناک زیاد باشد.

الکی هم نیست که شما فکر میکنید.فقط در یک روز پر بارش زمستانی خود را به نزدیکی این شفاگاه برسانید.....

 

 


نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳٩۱/۱/۱٩ توسط محمد (دیاکو)علمداری

انسان همان طور که از نامش پیداست و در کتابها در موردش بصورت علمی تر مطالعه کرده ایم وبه شناخت نسبی رسیده ایم،موجودی پیچیده است.موجودی که خداوند آن را به عنوان اشرف مخلوقات بر روی زمین فرستاده است تا در مقابل همان خدای خود بایستند و نا فرمانی کنند.سرپیچی کردن از فرامین و دستورات الهی از ویژگی های منحصربفرد همین انسان داناست.همان موجودی که دارای قوه تفکری است که جدا کننده انسان از حیوان است.زیرا تنها تفاوت قابل ذکر در بین انسانها و سایر مخلوقات همین قوه ادراک و تفکری است که خداوند به رایگان به انسانها هدیه داده است که هم جدا کننده آنها از سایر مخلوقات باشد و هم تنها سلاح برنده و محکمی برای ضدیت با خالق خود.

چرا که تنها انسان است که میتواند دشمن خدای خود باشد.میتواند وجود و عدم وجود خدایی را به چالش بکشد.این هم فقط برای قدرت تفکری است که میگویند خدا در وجود بشر گذاشته است.

آری تنها انسان است.....

راستی گاهی ادم شک میکنه.وقتی داری در حیات خلوت درون قدم میزنی و چای مینوشی...با خودت کلانجار میری که خدا چرا به ما عقل داده ...؟مگه میشه کسی برای خودش مدعی درست کند؟

اینجاست که انسان به وجود خدا شک میکند.آیا خدا همانی است که مارا به این شکل آفریده است؟یا مخلوقی بالاتر از انسان است با آپشن های بالاتر؟؟؟

نمیدانم....اما جوابش خیلی سخت است.....

شاید شما بدانید..


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢۱ توسط محمد (دیاکو)علمداری

واما چهارشنبه سوری....

واژه ای که همگان با آن آشنایی داریم.معمولا این کلمه در اواخر اسفند بیشتر کاربرد دارد.زیرا در این شب هر کس بدنبال چیزی میگردد.

کاسبان ترقه و مواد منفجره و آتشزا شهر را شلوغ کرده اند.سر هر چها راهی تعدادی جوان با در دست داشتن مواد آتشزا به استقبال مردم می آیند.بعضی ها هم صورتهای خود را سیاه کرده و لباس قرمز بر تن و کلاهی مخصوص بر سر و دیگری با تنبک و رقص و.... طلب پول از انسانهای رهگذر میکنند.

عده ای اصلا توجه نمیکنند.چون اینقدر مشغله ذهنی دارند که شاید اصلا حوصله دیدن این صحنه ها را نداشته باشند.عده ای هم استقبال میکنند و شاید با انان همراه هم ساز....

برای من کمی جالب است.این حال و هوای عیدانه را دوست دارم.اما نه خود عید را....

با این دوستان حال میکنم.تا از کنارشان بگذرم و رد شوم کل حواسم را معطوف هنرمندیشان میکنم.جالب است... !!شما موافق نیستید ؟؟؟

اما شب چهارشنبه سوری کمی زودتر از شبهای معمول شروع میشود.شاید از همان ظهر شروع به شب شدن کند.تا شهر در اتیش ترقه ها بسوزد.

حال و هوای کوچه ها و محله ها خالی از لطف نیست.بچه ها....جوان ها...میانسالان وپیرزنان و پیر مردان....شور و حال خاصی دارند.

اما فقط چهارشنبه سوری می ماند و من با.......

فردایش فرا میرسد.....

همه چیز تموم شد.

تا سال دیگر و چهارشنبه سوری دیگر.....

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱٧ توسط محمد (دیاکو)علمداری

امروز کمی خوبم،شاید اینطوری بگویم که بهترم.آری کمی بهتر فقط.!! چون مدتهاست که خوبم و این تنها جواب من بوده است در طول این مدت.اما امروز واقعا بهترم..

خودمم نمیدانم واقعیتش چرا ؟؟؟

ولی امروز از درون آرامم.آرامشی تقریبا نسبی.همان چیزی که همگان دنبال آن هستند،یعنی آرامش درون.....یعنی خود بودن.....یعنی راحت بودن با خود و اطرافیانت...

آری من امروز مثل بقیه آدمهای آرام، به این آرامش نسبی رسیده ام.

من هم کمی راحتتر از دیروزم.کمی هم بهتر از حال هر روزم....

نمیدانم......شاید اتفاقی افتاده باشد؟ شاید شما اینجوری فکر کنید.ولی از خوب یه کم خوبترم....

                                                   اما....

من میدانم و من....


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۳ توسط محمد (دیاکو)علمداری

امروز 21 بهمن ماه است.

همه میدانیم که چرا به تاریخ امروز اشاره کردم.زیرا فردا 22 بهمن ماه است.

روزی که یکی از ستونهای تقویم شمسی-خورشیدی ایران را به خودش اختصاص داده است.روزیکه میلیونها نفر را آواره خیابانها میکند وبه بهانه راهپیمایی و دفاع از آرمانهای انقلاب، مردم راهی کوچه و بازار میشوند،تا یکبار دیگر  مظلومیت و نادانی خود را نشانه روند .

روزی است که باید آمار گیران و سرشماران به خیابانها روند و دفاتر خود را دراورندو آمار افرادی را بگیرند که شاید در سر فصل های مربوط به آمارگیری نباشد.

افرادی که فقط و تنها فقط برای نان در گود هستند.

بلی ازشب 22 بهمن با شنیدن فریادهای الله اکبر باید به نداها و صداهای پر از آه ودرد مردم گوش داد.صداهایی که اغلب از کودکان به گوش میرسد.این کودکان دردهای پدران خود را فریاد میزنند نه آزادی را.....

شاید فرا رسد روزی که اکسیژن برای تنفس سهمیه بندی شود.

 

 


نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۳٩٠/۱۱/٢۱ توسط محمد (دیاکو)علمداری

برایت خوب میخواهم...

     اگر خواهی مرا هر دم*

 

 

                    بمان با من ...بمان با من...

 

مرا گم کرده ای در دل

     اما راه نجاتم هست......*

تورا من کی توانم دید ؟؟

    از این کی گفتنا بیزارم ای دوست*

   سکوتم را شکستم با نگاه تو.... 

نگاه سخت وسنگین وپر از درد*

ولی بازم خودم را گم نکردم

      در این جنجال وناامنی و وحشت....


خدایا.....


خود بگو ته خط راهم را.....چرا اینگونه باید راه من باشد در این وادی وحشت زا ؟؟؟

چرا؟؟؟

(شعر از خودم بوده است.اگر از لحاظ قالبی و ادبی ایرادی دارد ببخشید دیگه)


نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۳٩٠/۱۱/٢۱ توسط محمد (دیاکو)علمداری

میگفتن از قدیما باید درس گرفت.پای صحبتشون نشست و خوب گوش داد.از قدیم میگفتن فلانی چندتا پیرهن بیشتر از تو پاره کرده است.چون اون زمان که مثل الان نبود.امکانات در حد صفر.از معمولی ترین گرفته تا پیشرفته ترین امکانات.

آب،برق،گاز،تلفن،اینترنت،ماهواره،ماشین و........نبود.

آب را از چاه ویا چشمه میاوردند.برق را بوسیله چراغهای نفتی جبران میکردند.وبقیه امکانات دیگرهم که اصلا وجود نداشت.جمعیت هم به این اندازه زیاد نبود.خانوارها محدود بودند.شاید جمعیت روستای ما به جرات 100 نفر هم نمیشد.اما الان بالای 800نفراست.درامد وکسب وکار نبود.اندک زراعتی یا دو یا سه تا گاو وگوسفند همین. مردم به کم قانع بودند و تجملات (این غول ویرانگر) هنوز تعریف نشده بود ویا بعبارتی تشریف نیاورده بود.در فرنگ سیر میکرد وهنوز تصمیم امدن به جوامع کوچیکتر را نگرفته بود.

مردم سالی یکبار ویا دوبار به شهر میرفتند آنهم با چه مشقتی.ماشین در آبادی نبود.تنها وسیله تردد مردم اسب و الاغ بود.باور کن خیلی ها شاید تا سنین 10 یا 15سالگی به شهر نرفته بودند.مگر اینکه شانس بیمار شدن نصیبشان میشد تا بواسطه آن راهی شهر شوند وشهر راببینند.البته اینهم شامل کسانی میشد که وثق مالیشان میرسیددر غیراینصورت اگر بیمار از طبقه پایینتر یا فقیرتر بود تنها 2راه وجود داشت:

1-یا حکم از خدا خودش خوب میشد با کمک داروهای محلی وطبیب محلی

یا

2-به رحمت ایزدی می پیوست.

تصور کنید فصل سرما و گرما را در آن زمان.امکانات سرمایشی آن زمان واین زمان را؟؟

پوشش لباسی را؟وضعیت ظاهری را؟ فرهنگ و آگاهی را؟ و........

پس نتیجه اینجاست که میگفتند از قدیمی ها درس بگیرید چون یک پیراهن بیشتر از شما پاره کرده اند.واقعا داشتن پیراهن در آن دوره و زمونه غنیمت بود.پس پیراهن پاره هم ارزش داشت.نه مثل الان بود که در کمد هر آقا پسر و دختر خانومی از هر مدل پیرهن و تیشرت و... در چند رنگ مختلف موجود است.

واقعا دوره عوض شده.......


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱۳٩٠/۱۱/٢٠ توسط محمد (دیاکو)علمداری

وگاهی لحظه های سکوت

     پرهیاهوترین دقایق زندگی هستند

مملو از آنچه میخواهیم بگوییم ولی نمی توانیم بگوییم.....


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۳٩٠/۱۱/۱٩ توسط محمد (دیاکو)علمداری

شاید برای همه شما این اتفاق پیش آمده باشد.مطمئنا که با آن مواجه شده اید،اما اینکه تابحال عمیقا به مسئله فکر کرده باشید یا نه مهم است.

این مطلب را از زبان دوستی برایتان مینویسم که داشت با من درد دل میکرد.ومیگفت که سر دوراهی که نه،بلکه سر چندراهی مونده ام و نمیدانم چیکار کنم؟

قصه از اینجا شروع میشود که پای یک عشق در میان است...............

عشق به جنس مخالف.......زن...

این بنده خدا اینطوری که برایم تعریف میکرد حس عجیبی نسبت به معشوق خود داشت.وعاشقانه اورا دوست میداشت و بعبارتی تمام  جاخالی های، لحظه های زندگیش را با او پر کرده بود وحاضر بود برای خوشبخت کردنش تمام مسیرهای سخت زندگی را با پای پیاده طی کند.البته طبق گفته های او،معشوقه اش نیز دوچندان همین حس را نسبت به او داشت.تا زمانی که.....

خوب مطالب بالا همه مربوط به زمانیست که همه چیز خوب است و تمام مسایل بر وفق مراد است.

ولی.... حالا

با شروع اولین دوگانگی فکری ویا شاید اختلاف فکری میان اندو،شعله آتیش اختلاف برافروخته شد.کم کم محبت جای خود را به نفرت داد.دوستی ها به کینه وعداوت تبدیل شدو........

تا جایی که برچسپ اتهام بر پیشانی مرد چسپانده شد.!!!

تا جایی که خیانتکار شناخته شد و کلمه بی انصاف را یدک کشید.حتی گاهی از بی وجدان بودن هم صحبت میشد.وسنگدلی را به عنوان صفت برازنده به او هدیه داد همان معشوقه ای که روزی همین مرد عشق اول و آخرش بود.

حالا تنهاست ودر تنهایی درون خود هم میسوزد.اما ببین به چه جرم ناکرده ای؟به چه خیانتی که فقط واقعیت در آن پیداست.واز ریا ودروغ خالیست.چه بی انصافی که همین الان نقشه زندگی را به رایگان دراختیارش گذاشته ومسیرخیانت و فریب را دران نقشه پاک کرده است.

چونکه فقط خواسته بود منطقی به مسایل نگاه کنند و مثبت بیاندیشند و درست انتخاب کنند تا هیچکدام قربانی این حادثه نشوند.

حالا متهم شده به سنگدل و بی انصاف.....

شاید درس روزگار بوده است.البته بهتر بگویم تنبیه روزگار اما....

خلاصه من که برای چند دقیقه مات شدم.البته من خلاصه جریان را نوشتم چون خارج از حوصله شما عزیزان است.ولی کل ماجرا به این قرار بوده است که در بالا اوردم.

تنها راهی به ذهنم رسید این بود بهش گفتم:

خدا صبرت بده.......ولی به احترامش،به احترام کسی که عشقش را به پای تو ارزانی داشت....همه چیز را به جان و دل بخر .وبرای همیشه با خاطراتش خداحافظی کن.اما این درس سنگین را برای ترمهای بعدت بیشتر بخوان تا سر جلسه امتحان به چنین مصیبت عظمی دیگری گرفتار نشوی.

خدا کنه هیچکس به چه مصیبتی گرفتار نشه....

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۳٩٠/۱۱/۱٩ توسط محمد (دیاکو)علمداری
قالب وبلاگ