روزگار امروز
همیشه سعی کنید بیشتر از دامنه دیدتان ببینید

امروز کمی خوبم،شاید اینطوری بگویم که بهترم.آری کمی بهتر فقط.!! چون مدتهاست که خوبم و این تنها جواب من بوده است در طول این مدت.اما امروز واقعا بهترم..

خودمم نمیدانم واقعیتش چرا ؟؟؟

ولی امروز از درون آرامم.آرامشی تقریبا نسبی.همان چیزی که همگان دنبال آن هستند،یعنی آرامش درون.....یعنی خود بودن.....یعنی راحت بودن با خود و اطرافیانت...

آری من امروز مثل بقیه آدمهای آرام، به این آرامش نسبی رسیده ام.

من هم کمی راحتتر از دیروزم.کمی هم بهتر از حال هر روزم....

نمیدانم......شاید اتفاقی افتاده باشد؟ شاید شما اینجوری فکر کنید.ولی از خوب یه کم خوبترم....

                                                   اما....

من میدانم و من....


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۳ توسط محمد (دیاکو)علمداری

امروز 21 بهمن ماه است.

همه میدانیم که چرا به تاریخ امروز اشاره کردم.زیرا فردا 22 بهمن ماه است.

روزی که یکی از ستونهای تقویم شمسی-خورشیدی ایران را به خودش اختصاص داده است.روزیکه میلیونها نفر را آواره خیابانها میکند وبه بهانه راهپیمایی و دفاع از آرمانهای انقلاب، مردم راهی کوچه و بازار میشوند،تا یکبار دیگر  مظلومیت و نادانی خود را نشانه روند .

روزی است که باید آمار گیران و سرشماران به خیابانها روند و دفاتر خود را دراورندو آمار افرادی را بگیرند که شاید در سر فصل های مربوط به آمارگیری نباشد.

افرادی که فقط و تنها فقط برای نان در گود هستند.

بلی ازشب 22 بهمن با شنیدن فریادهای الله اکبر باید به نداها و صداهای پر از آه ودرد مردم گوش داد.صداهایی که اغلب از کودکان به گوش میرسد.این کودکان دردهای پدران خود را فریاد میزنند نه آزادی را.....

شاید فرا رسد روزی که اکسیژن برای تنفس سهمیه بندی شود.

 

 


نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۳٩٠/۱۱/٢۱ توسط محمد (دیاکو)علمداری

برایت خوب میخواهم...

     اگر خواهی مرا هر دم*

 

 

                    بمان با من ...بمان با من...

 

مرا گم کرده ای در دل

     اما راه نجاتم هست......*

تورا من کی توانم دید ؟؟

    از این کی گفتنا بیزارم ای دوست*

   سکوتم را شکستم با نگاه تو.... 

نگاه سخت وسنگین وپر از درد*

ولی بازم خودم را گم نکردم

      در این جنجال وناامنی و وحشت....


خدایا.....


خود بگو ته خط راهم را.....چرا اینگونه باید راه من باشد در این وادی وحشت زا ؟؟؟

چرا؟؟؟

(شعر از خودم بوده است.اگر از لحاظ قالبی و ادبی ایرادی دارد ببخشید دیگه)


نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۳٩٠/۱۱/٢۱ توسط محمد (دیاکو)علمداری

میگفتن از قدیما باید درس گرفت.پای صحبتشون نشست و خوب گوش داد.از قدیم میگفتن فلانی چندتا پیرهن بیشتر از تو پاره کرده است.چون اون زمان که مثل الان نبود.امکانات در حد صفر.از معمولی ترین گرفته تا پیشرفته ترین امکانات.

آب،برق،گاز،تلفن،اینترنت،ماهواره،ماشین و........نبود.

آب را از چاه ویا چشمه میاوردند.برق را بوسیله چراغهای نفتی جبران میکردند.وبقیه امکانات دیگرهم که اصلا وجود نداشت.جمعیت هم به این اندازه زیاد نبود.خانوارها محدود بودند.شاید جمعیت روستای ما به جرات 100 نفر هم نمیشد.اما الان بالای 800نفراست.درامد وکسب وکار نبود.اندک زراعتی یا دو یا سه تا گاو وگوسفند همین. مردم به کم قانع بودند و تجملات (این غول ویرانگر) هنوز تعریف نشده بود ویا بعبارتی تشریف نیاورده بود.در فرنگ سیر میکرد وهنوز تصمیم امدن به جوامع کوچیکتر را نگرفته بود.

مردم سالی یکبار ویا دوبار به شهر میرفتند آنهم با چه مشقتی.ماشین در آبادی نبود.تنها وسیله تردد مردم اسب و الاغ بود.باور کن خیلی ها شاید تا سنین 10 یا 15سالگی به شهر نرفته بودند.مگر اینکه شانس بیمار شدن نصیبشان میشد تا بواسطه آن راهی شهر شوند وشهر راببینند.البته اینهم شامل کسانی میشد که وثق مالیشان میرسیددر غیراینصورت اگر بیمار از طبقه پایینتر یا فقیرتر بود تنها 2راه وجود داشت:

1-یا حکم از خدا خودش خوب میشد با کمک داروهای محلی وطبیب محلی

یا

2-به رحمت ایزدی می پیوست.

تصور کنید فصل سرما و گرما را در آن زمان.امکانات سرمایشی آن زمان واین زمان را؟؟

پوشش لباسی را؟وضعیت ظاهری را؟ فرهنگ و آگاهی را؟ و........

پس نتیجه اینجاست که میگفتند از قدیمی ها درس بگیرید چون یک پیراهن بیشتر از شما پاره کرده اند.واقعا داشتن پیراهن در آن دوره و زمونه غنیمت بود.پس پیراهن پاره هم ارزش داشت.نه مثل الان بود که در کمد هر آقا پسر و دختر خانومی از هر مدل پیرهن و تیشرت و... در چند رنگ مختلف موجود است.

واقعا دوره عوض شده.......


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱۳٩٠/۱۱/٢٠ توسط محمد (دیاکو)علمداری

وگاهی لحظه های سکوت

     پرهیاهوترین دقایق زندگی هستند

مملو از آنچه میخواهیم بگوییم ولی نمی توانیم بگوییم.....


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۳٩٠/۱۱/۱٩ توسط محمد (دیاکو)علمداری

شاید برای همه شما این اتفاق پیش آمده باشد.مطمئنا که با آن مواجه شده اید،اما اینکه تابحال عمیقا به مسئله فکر کرده باشید یا نه مهم است.

این مطلب را از زبان دوستی برایتان مینویسم که داشت با من درد دل میکرد.ومیگفت که سر دوراهی که نه،بلکه سر چندراهی مونده ام و نمیدانم چیکار کنم؟

قصه از اینجا شروع میشود که پای یک عشق در میان است...............

عشق به جنس مخالف.......زن...

این بنده خدا اینطوری که برایم تعریف میکرد حس عجیبی نسبت به معشوق خود داشت.وعاشقانه اورا دوست میداشت و بعبارتی تمام  جاخالی های، لحظه های زندگیش را با او پر کرده بود وحاضر بود برای خوشبخت کردنش تمام مسیرهای سخت زندگی را با پای پیاده طی کند.البته طبق گفته های او،معشوقه اش نیز دوچندان همین حس را نسبت به او داشت.تا زمانی که.....

خوب مطالب بالا همه مربوط به زمانیست که همه چیز خوب است و تمام مسایل بر وفق مراد است.

ولی.... حالا

با شروع اولین دوگانگی فکری ویا شاید اختلاف فکری میان اندو،شعله آتیش اختلاف برافروخته شد.کم کم محبت جای خود را به نفرت داد.دوستی ها به کینه وعداوت تبدیل شدو........

تا جایی که برچسپ اتهام بر پیشانی مرد چسپانده شد.!!!

تا جایی که خیانتکار شناخته شد و کلمه بی انصاف را یدک کشید.حتی گاهی از بی وجدان بودن هم صحبت میشد.وسنگدلی را به عنوان صفت برازنده به او هدیه داد همان معشوقه ای که روزی همین مرد عشق اول و آخرش بود.

حالا تنهاست ودر تنهایی درون خود هم میسوزد.اما ببین به چرم ناکرده ای؟به چه خیانتی که فقط واقعیت در آن پیداست.واز ریا ودروغ خالیست.چه بی انصافی که همین الان نقشه زندگی را به رایگان دراختیارش گذاشته ومسیرخیانت و فریب را دران نقشه پاک کرده است.

چونکه فقط خواسته بود منطقی به مسایل نگاه کنند و مثبت بیاندیشند و درست انتخاب کنند تا هیچکدام قربانی این حادثه نشوند.

حالا متهم شده به سنگدل و بی انصاف.....

شاید درس روزگار بوده است.البته بهتر بگویم تنبیه روزگار اما....

خلاصه من که برای چند دقیقه مات شدم.البته من خلاصه جریان را نوشتم چون خارج از حوصله شما عزیزان است.ولی کل ماجرا به این قرار بوده است که در بالا اوردم.

تنها راهی به ذهنم رسید این بود بهش گفتم:

خدا صبرت بده.......ولی به احترامش،به احترام کسی که عشقش را به پای تو ارزانی داشت....همه چیز را به جان و دل بخر .وبرای همیشه با خاطراتش خداحافظی کن.اما این درس سنگین را برای ترمهای بعدت بیشتر بخوان تا سر جلسه امتحان به چنین مصیبت عظمی دیگری گرفتار نشوی.

خدا کنه هیچکس به چه مصیبتی گرفتار نشه....

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۳٩٠/۱۱/۱٩ توسط محمد (دیاکو)علمداری

امروز صبح وقتی از خواب پا شدم دیدم بارون اومده.وهوا مه آلود است.خیلی هم سرد.

من خودم همیشه سرما را دوست دارم و بر هوای گرم ترجیح میدهم.ولی امروز فهمیدم باید در تصمیمم نسبت به دوستی با سرما تجدید نظر کنم.شاید دلایلی باعث اینکار شده اند که تابحال بهش فکر نکرده بودم.

شاید زمانش بسر آمده است.....

با خودم فکرکردم.شاید 100بار به این مسئله فکر کردم .خیلی برایم جالب بود.سرما همان دشمن کشنده ودیرین من بود.همانی که بیصدا مارا شکنجه میداد.تمام دلخوشی های صبحگاهیت را میگرفت وبه عذابی سخت برایت تبدیل میکرد.ولی چرا باید دوست داشتنی باشد حالا؟؟؟؟

آری اعتراف میکنم که اشتباه کردم.ناچارا رو به این اشتباه اوردم .چون گذشته ام را فراموش کرده بودم.دشمنی که تمام لحظه هایی را از من گرفت که هیچوقت نمیتوانم یاد انرا از ذهنم پاک کنم.بله ،نشاط را در ما خشکانید وعطر طراوت را از ما زدود.

آری سرما کشنده است.آنرا هیچوقت دوست نداشته باشید...

شاید دشمن شما باشد !!!


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۳٩٠/۱۱/۱٩ توسط محمد (دیاکو)علمداری

یک روز تنها (به معنی واقعی کلمه) نشسته بودم.در کنجی که هیچ صدایی شنیده نمیشد.نه از تلفن خبری بود نه از موبایل و....  . سکوت عجیبی بود.شاید این سکوت داشت مرا یه جورایی کلافه میکرد.البته صدای باد تنها همدم تنهاییم بود وضربات درب که گاه و بیگاه بر لولا زده میشد آهنگی مینواخت که مرا از تنهاییم بیرون میاورد.اما این یارمن نیز از پا درآمد و باز من ماندم ومن.....

خواستم تیکه  کاغذی پیدا کنم و خودکاری بردارم.اما گشتم نبود....کاغذ پاره پیدا شد ولی دریغ از خودکار......

البته خودکار بود اما نمی نوشت.بزحمت مداد پوسیده ای یافتم .مداد نوک نداشت ولی مداد بود.چون دیگه مداد که امکان نداره ننویسه.دلم فقط به همین خوش بود.کار مداد را کردم.انرا اماده نوشتن کردم.

با خودم گفتم اینجوری شروع کنم و پررنگ وچند لایه  اون بالای بالای کاغذ پاره  داستان زندگیم را بنویسم.وهمین کار را کردم و نوشتم :

تنهایی......

واین است قصه نا تمام زندگی من....

آری تنهایی....


نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳٩٠/۱۱/۱٥ توسط محمد (دیاکو)علمداری

خدا.....

اینبار میخام درباره خودت بنویسم.البته تو که درباره نداری؟؟؟در آخر متوجه میشید که چرا اینوگفتم ! ! !

خدایی که نه جسمی است  و نه شخصی و نه شیء ونه........

پس چرا بهت میگن خدا؟

میشد یه اسم دیگه روت گذاشت ،چه اشکالی داره مگه؟

خوب اگه تو خدایی پس چرا عربی؟ چرا همه میگن خدا عرب زبونه؟مگه تو زودتر بودی یا عربها؟؟؟؟؟

خیلیا میگن که تو گوش داری و میشنوی؟وچرا لالی و نمیتونی حرف بزنی؟؟

چرا توکه اینقد بزرگی ،ولی پیدات نیست و کسی نمیتونه تورو ببینه؟؟پس کجا قایم شدی آخه؟

من میگم همه تورو گم کردن ولی فقط بعضی مواقع اونم تو تنگناها فقط بیادت می افتن و میگن خدایا....اره ...فقط زمان مشکل.....پس تو کورسوی امیدی واسه حل مشکل..

رابطه من و تو هم که از قدیم تا بحال معلوم بوده.چون کاری به کار هم نداریم.هر کی سرش تو کار خودشه، درسته خدا ؟خدایا از خدایی کمت نکنه ، که هر چی داره به سر ما میاد به برکت وجود شماست که اون بالایی ،شایدم اصلا بالا نباشی و پیش خودمون باشی ...نمیدونم واقعا؟؟کاشکی یکنواختی را دوست نداشتی و یه کم طرفدار تغییرات هم بودی؟حالا تغییرات نشد ،اصلاحات که میشه....نظرت چیه ؟؟؟

 


نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳٩٠/۱۱/۱٥ توسط محمد (دیاکو)علمداری

شهرستان نورآباد ممسنی دارای دو شهر است:

1-نورآباد که مرکز شهرستان ممسنی است.

2-مصیری که به تازگی شهر شده است .

شهرستان ممسنی درجوار شهرهای کازرون در استان فارس،شهر گچساران(دوگنبدان)در استان کهکیلویه وبویر احمد وسپیدان (اردکان) در استان فارس و شهر یاسوج میباشد.

در فاصله تقریبا 165کیلومتری شهر شیراز قرار دارد.

نورآباد جمعیتی تقریبا بالغ بر 200/000 نفر دارد. ومساحت این شهر حدود 8000کیلومتر مربع میباشد.

این شهرستان دارای آب وهوای بسیار خوب میباشد که در مناطق گوناگون آن شاهد تغییر آب وهوا میباشیم.

عمده درآمد مردم بیشتر از راه کشاورزی است.ومحصولات عمده در این شهرستان عبارتند از : شلتوک ،گندم،جو،ذرت،ماش،وسیفی جات......

نورآباد شامل 5 طایفه مهم میباشد که بشرح زیر است :

1-طایفه بکش که مرکزیت شهر را در اختیار دارند.

2-طایفه رستم که در همجواری شهرستان کهکیلویه وبویر احمد میباشند.

3-طایفه جاوید که به مرز سپیدان(اردکان)نزدیک است.

4-طایفه دشمن زیاری که در همجواری سپیدان و شیراز است.

5-طایفه ماهور میلاتی که اغلب ترک زبان هستند.

این شهر دارای مراکز آموزشی به شرح زیر میباشد:

1-دانشگاه آزاد اسلامی

2-دانشگاه پیام نور

3-دانشگاه دولتی

4-دانشکده فنی وحرفه ای

ورزشی:

این شهرستان در زمینه ورزش نیز نفرات ممتازی را به جامعه ورزش کشور معرفی کرده است. تا آنجایی که این حقیر حضور ذهن دارم اسامی نفرات برتر را خدمتتان عرض میکنم.واگر نام عزیزی از قلم افتاد عذر خواهی بنده را پذیرا باشد.

فوتبال:

1-مهرداد ابتدایی شهرداری یاسوج.

2-روح اله رضایی سابقه حضور در تیم لیگ برتری مس کرمان با مربیگری امیر قلعه نویی وچند تیم دیگر.

3-شهرام گودرزی فجرسپاسی شیراز و شهرداری تبریز از لیگ برتر فوتبال.

4-سروش رفیعی فجر سپاسی شیراز و فولاد اهواز.

5-ابوالحسن جعفری بازیکن تیم ملی امید ایران وملوان بندر انزلی وحال حاضر سپاهان اصفهان.

6-محمرضا حسینی فجرسپاسی شیراز.

7-خالد شفیعی و امین شجاعیان فجرسپاسی شیراز.

بسکتبال:

1-سام فرامرزی لوله سبز آ اس شیراز که اکنون در یکی از تیمهای لیگ یکی خوزستان به فعالیت مشغول است.

2-سپهر فرامرزی لوله سبز آ اس شیراز که اکنون در یکی از تیمهای لیگ یکی در اصفهان مشغول است.

حمید عسکری -قاسم جعفری و......

والیبال:

سید علی سجادی که بازیکن رده نوجوان و جوانان تیم ملی ایران بود.ودر تیمهای سایپا تهران و کاله آمل عضویت داشت.

علی جعفری که بهمراه تیم ملی دانش آموزی موفق بعنوان کسب قهرمانی این مسابقات شد.

احمد مرادی  قهرمانی بوکس کشور

وعزیزانی که موفق به کسب افتخار شده اند در رشته های دیگر، در مطالب بعدی حتما اسامی این عزیزان را خواهیم آورد.

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٠/۱٥ توسط محمد (دیاکو)علمداری

قلعه بجی (باجگاه)واقع در شهرستان نورآباد ممسنی


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۳٩٠/۱٠/۱٤ توسط محمد (دیاکو)علمداری

امروز با خودم فکر میکردم ادبیات چقد سخت شده!!!!!!!!!!!.یا به عبارتی زبون مادریمون فارسی.همون زبونی که همه مون با همون صحبت میکنیم،حرف میزنیم،میخندیم و.... حالا شاید با گویشهای متفاوتی.

آره فارسی را میگم.

چون بعضی کلمات توش خیلی بد معنی شده شایدم اصلا معنی نشده وقراره بزودی اینکار انجام بشه.

هی .....

بعضی چیزا تو این دوره زمونه بد تعریف شده.مثلا زرنگی؟ ؟ اره زرنگی...

خیلی ها فکر میکنن زرنگن اما نه....خیلی ها را هم فکر میکنن ساده ان و هیچی به هیچی ! !

هی.....

نه اینجوریا هم نیستش که تو پیش خودت فکر میکنی....شاید برسه روزی که در ادبیات این افراد بتونی معنای زرنگی را یاد بگیری.اگه تا الان چیزی نگفتن دلیل ندونستن نیست.......

کلاه گشاد سر کوچیکو خوب میپوشونه بطوریکه که هم سرتو میپوشونه هم دید اطرافتو.پس اونایی که اونور کلاهن خوب میبینن چون رو کله شون کلاه نیست.!!

ولی آدمی که موقع فرار از یه درخت بالا میره واسه نجاتش ، لاقل باید رو شاخه ای بشینه که زیر پاش نشکنه ! ! ! !

کاش این شاخه ها هیچوقت شکسته نشه چون نماد راستی وپاکی از بین خواهد رفت و مراعات جای خود را به مجازات خواهد داد.

کاشکی کلمه دروغ لابلای کاغذپاره ها میسوخت و خاکستر میشد.........کاشکی کاشکی کاشکی.....


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۳٩٠/۱٠/٧ توسط محمد (دیاکو)علمداری

در محیط های کوچیک افراد وقتی به هم میرسند نوع تفکر و برخوردشان با سایر جوامع تعریف شده متفاوت است.آنها  به محض رسیدن به همدیگر شاید فقط و تنها فقط در حدود 2 الی 3 دقیقه حرفی برای گفتن با یکدیگر داشته باشند.

بعد از آن مکالمه مختصر و کوتاه که خیلی معمولی و رایج است مثل سایر ملاقاتها ،سریعا رشته بحث را به شخصیت دیگران میبرند وتا میتوانند تبرهایشان را بر ریشه های شخصیتی یک فرد خاص میکوبند تا اینکه به قول خودشان تخریبی اساسی را انجام داده باشند و عقده های خودرا بیرون ریخته و با این کار کمی خودرا آرام و جمعیت را آگاه کرده .وکمی هم از درک و دانش بالای خود را به منصه ظهور گذاشته باشند و اینگونه تصورکنند که دیگران از صحبتها و انتقادهایشان کاملا بهره مند گشته و کاملا تحت تاثیر بیانات شیوایشان قرار گرفته اند.

جمعیت حاضر هم چون از لحاظ فکری در سطح فرد سخنران هستند وشاید پله ای هم پایینتر، همراه میشوند و در پاره ای موارد تیکه ای هم میندازند تا اتیش این شعله بلندتر شود.

واما دریغ.... !!

علت را جویا شدم،با خود ساعتها در فکر فرو رفتم اما جز سادگی و بدبختی چیزی عایدم نشد که نشد....

آقای سخنران کاربلد ! آیا خود را در آیینه ی دیگران دیده ای؟؟ آیا تا بحال در این فکر و اندیشه فرو رفته ای که دیگران چه میگویند و چه میشنوند؟؟؟

نه متاسفانه نه.....مطمئنم که نه

از قدیم رایج بوده و در کتابها نیز آورده شده که خراب کردن آسان است اما اگر میتوانی خرابه ای را آباد کن ای کاربلد همه فن حریف !!!!


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱٠/٦ توسط محمد (دیاکو)علمداری

در روزگاری که نان به قیمت جان است و آزادی را پوست پیاز بهایش نمیدهند، در

سرمای دی ماه مهم نیست زیر برف و بارون کارت چی باشه ومسیر خونه ات

کجا باشه،دیگه دنبال چی میگردی دوست من؟ ؟ ؟


                                      آهای با خودتم.......آره با خودت

 

مهم نیست روزگار با من غریبه یا آشنا  !! مهم اینه که من با خودم غریبمو آشناهام همه رفتن .

کاشکی میشد یه روزی ادم بتونه غریب غریب باشه

کاشکی میشد.....

به نظرت میشه؟؟؟


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱٠/٦ توسط محمد (دیاکو)علمداری

خدایا خیلی دنبال جواب این سوالم گشتم اما نه در کتابها توانستم جوابم را بگیرم

ونه ازبزرگترها.حالا بعد از مدتی تفکر در پستوی نهان خاطرم ،ناگاه بیاد مدد

از تو افتادم.چرا انسانها که همه از یک جنس و نوع وتنها با ظاهری اندک

متفاوت از دیگران،که ساخته ومحصول خود توست باید در ظاهر دارای تفاوت باشند.

البته این مسئله کاملا ارتباط دارد به ذهن و فکر ببینده.چرا که نظر دهنده ممکن است در آن لحظه دچار تاثیر مستقیم خطاهای مغزی باشد ویا تصمیم موقت بگیرد.اما به چه قیمتی؟؟؟

                قیمت را در این تصمیمات میشود معنا کرد.....

اری .... قیمت انسانیت...

 

 

قیمتی که نتیجه و محصول یک میل شخصی یا یک خطای مغزی است ویا شاید عقده های شخصی و درونی.

پس من به این نتیجه رسیدم که ارزش گذاری انسانها تنها حاصل به ثمر نشستن افکار غلط شخص مخاطب و نظر دهنده است.چرا که دقیقا همان شخص خاطی، فی و نرخ را برای عیار انسان بودن و شخصیت سازی تعریف و مشخص ودر نهایت به تصویب کل افکار حاضر میرساند ومبلغان دیگری را در این زمینه تحت آموزش خود در می آورد تا شاگردان این مکتب هم کورکورانه درس جدید را ترویج کنند.

اری .....اینست قصه نا تمام انسانیت

کاش روزی میرسید که ما میتوانستیم خواستار حذف این درس از روابط نا سالم اجتماعی میشدیم تا قصه قشنگ انسانیت با همان لحن و آوای دلنشینش دوباره برای ما خوانده میشد.

میرسد روزی.....


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٠/۱ توسط محمد (دیاکو)علمداری
قالب وبلاگ